بغض وقتی پنجه ی غم می فشارد بر گلو
لحظه لحظه خوردن خونِ جگر بی فایدهست
یک قدم پا پس کشیدن در خیال جبر نیست
سیل وقتی می رسد از راه، در بی فایدهست
زود تر از شعله، وقتی می برد پیغام دود
در فضای تنگِ پشتِ در خبر بی فایدهست
هرچه رو زد شعله بر مسمار رویش برنگشت
بی گمان در سینه ی آهن اثر بی فایدهست
هرچه زد فریاد بر در بشنود دیوار، آه
داد ناموسِ خدا در گوشِ کر بی فایدهست
بارِشیشه، ضربِ سنگین، فرصتی کم، جای تنگ
در دل آیینه احساسِ خطر بی فایدهست
هرچه دارد گر نشد در بی کسی خرجِ علی
در مرام فاطمه صد ها پسر بی فایدهست
تکیه بر در دادنِ او کار دستِ فضه داد
ضربه وقتی بی هوا باشد سپر بی فایدهست
در اگر افتاده باشد روی او خاکم به سر
جان سالم بردن از این رهگذر بی فایدهست
فضه گرچه با ظرافت میخ را بیرون کشید
آب وقتی بگذرد از سر، هنر بی فایدهست
بستنِ زخم عمیق سینه ی او بعد از این
در نگاه میخِ در از هر نظر بی فایدهست
شب به شب گل میدمید از سینه اش با هر نفس
شستنِ پیراهنی خونی سحر بی فایدهست
تا سحر پهلو به پهلو میشد و خوابش نبرد
خواب در قابِ کبودِ چشمِ تر بی فایدهست
پشتِ در با کنجِ ویرانه چه فرقی می کند
زندگی با درد ها بعد از پدر بی فایدهست
گرچه زیبا می شود دختر ز گیسوی بلند
زجر وقتی میکشد از پشتِ سر بی فایده ست
#ظهیر_مومنی
برچسب:
نویسنده: هلیا شمس