زنی که نور از او آفتاب می گیرد
قمر ز شرمِ جلالش نقاب می گیرد
به دستِ فاطمه آنقدر آبرومند است
مقامِ همسریِ بوتراب می گیرد
دعا، به قصد اجابت به گریه دامنِ او
برای آنکه شود مستجاب...می گیرد
نشسته بر درِ خانه گدای عباسش
هرآنچه خواهد از او بی حساب می گیرد
چهار فصلِ نگاهش همیشه بارانی ست
هوای گریه از او رنگ خواب می گیرد
صدای قافله از دور می رسد کم کم
دوباره ام بنین اضطراب می گیرد
حسین از دهنش یک نفس نمی افتد
از او میان خبر ها جواب می گیرد
رسید قافله حالا به جای عباسش
برای زینب کبری رکاب می گیرد
چه گفته اند برایش که از خجالت و شرم
میان آنهمه رو از رباب می گیرد
چقدر آب شد از گریه لحظه ای که شنید
سه شعبه در سه جهت انشعاب می گیرد
یکی که خورد به قلب و زد از کمر بیرون
توان زانوی عالیجناب می گیرد
یکی میان تحیّر به سمت ماه حرم
به قصد کاسه ی چشمش شتاب می گیرد
یکی مقابل چشم رباب چون قلاب
دهان ماهیِ او را از آب می گیرد
شنیده است که با خون سرخ حنجر او
میانِ هلهله آقا خضاب می گیرد
به گیسویی که زده شانه مادرش با اشک
غروب بر سرِ نی پیچ و تاب می گیرد
نبود در سرِ بازار تا ببیند شمر
به دست و گردن زینب طناب می گیرد
برای رد شدن از کوچه های تنگ یهود
ز دست چشم چران ها عذاب می گیرد
برای مادر غیرت تصورش سخت است
کسی مقابل زینب شراب می گیرد
نبود تا که ببیند به بزم شوم یزید
ز شرم پشت کنیزان حجاب می گیرد
نگفته اند برایش وگرنه جان می داد
که دختری به کنیزی خطاب می گیرد...
ا□
ا□
غروب، پیرزنی عکس چار قبرِ غریب
به خاک با سرِ انگشت قاب می گیرد
نشسته روی زمین و ز چشم رهگذران
به سوز گریه و آهش گلاب می گیرد...
#ظهیر_مومنی
.
برچسب:
نویسنده: هلیا شمس