حدود ساعت باران...

متن مرتبط با «بانو» در سایت حدود ساعت باران... نوشته شده است

بانو تو را برای رضای خدا زدند

  • نیلوبلاگ

    #فاطمیه #مربع_ترکیب #یا_زهرا ای شعرِ ناسروده ی هستی کلام تو آیاتِ آسمانی وحی است نام تو عرشِ خداست گوشه ی ایوان بام تو حالا به التماس نشسته امام تو زهرای من دوباره بیا و ثواب کن مامور قبض روحِ علی را جواب کن با آهِ خود به ساحت آیینه غم مریز معراجِ غم...هبوط به لوح و قلم مریز خاک عزای رفتن خود را سرم مریز من را شبیه صورت سرخت بهم مریز باری ز داغ، شانه ی این مرد می برد منهای تو تمامِ مرا درد می برد بانو تو را برای رضای خدا زدند یک شهر در مقابل چشمم تو را زدند تا آمدم به خویش تو را بی هوا زدند این غم کجا بَرَم که تو را مرد ها زدند این داغ ها روایتِ افسوسِ حیدر است یک تن نگفت #فاطم...

    ادامه مطلب
  • بانویی با وقار

  • نیلوبلاگ

    #برای_حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها #بریده_ای_از_شعر مادر از دست داده ی مغموم، معنی داغدار می فهمد کوهِ غم روی دوش بردن را، شانه ای زیر بار می فهمد وسط شعله ها عذاب شدن، سوختن ذره ذره آب شدن بین دیوار و در گلاب شدن، گل میان فشار می فهمد هرکه پرسید درد یعنی چه، سرخیِ رنگ زرد یعنی چه سیلی از دستِ مرد یعنی چه، هاله ی چشم تار می فهمد بارِ شیشه اگر زمین بخورد، بی سپر در گذر زمین بخورد یک زن از پشتِ سر زمین بخورد، بانویی باوقار می فهمد ضربه ی تازیانه را تنها، لگد وحشیانه را تنها درد های زنانه را تنها....یک زنِ باردار می فهمد نایِ ناله نوای ناموسی، مُردن از ماجرای ناموسی داد با درد های ن...

    ادامه مطلب